چند روز ناقابل بیشتر باقی نمانده تا بیداری صبح نماز

تا لحظه های زمزمه و آمدنم

در این که باید بگویم

من رسما دیوانه شده ام

چون دیر که حالا دیگر خیلی دیرست

برای بخاطر سپردن اسامی و نشانی هایی

که نزدیکترین کوچه های واقع بودند در کمی پیش ترها

انگار دیگر نظری به مقصد نمی رسد

بدون واژه های واژه فروش

چون همه ی واژه هایی که بود

که اگر هم بود

برای دفتر خاطرات تنهایی و انباشتن تکلیف طاقتی

که برگ بر روی برگ را زندگی می کرد

می بود

برای این که چه فرقی می کند 

آسمان بارانیست یا آفتابی

برای مردمانی که در خوابند

از آن سویی که می دانم

بعضی از واژه ها در زمان حاضر ممکن 

همه چیز پر از راز و پر از ردپاهایی بودند

که به جاده های رفتن مسدود می شدند

مثل الان که کاملا اگر پنداشت هذیان را

همین میل همیشگی و بی تابی ها

پلک زدن هایی ست در متن و خط مستقیم واژه ها

همواره برگرفته از سوت قطاری که به گوش می رسد

از آن دورترین نقطه ها بارز

انگار همیشه کسی در ایستگاه به انتظار نشسته

برای خواب آشفته ی راه گم کردن ها

به نظر شب و بوسه و باران

نزدیکترین دوستت دارم ها

در این همه عریانی به سر آغاز می کشاند و بس

و تویی که

زلالتر از باران

نازکتر از خنکای نسیم

دل بی قرارم

رو به آن بستر بیانداز

که نفس نزدیک ترین میل همیشگی خواهد شد بین من و تو

آن هم تا باور آسمان کبوترها

چون من که در این غربت نمی دانم چه می کنم

بی تو

/ 0 نظر / 5 بازدید