آنچنان خوش الحان می سرایی که از گلوی هیچ عندلیبی

صدایی بر نمی خیزد

حبس در حبس

خواب دیوانه ای عاشق به زنجیر زنجیروار

و تپش واقعیت قلب که

چون تو را فریاد می کند تا بغضم 

بغضی که آنسان

با نفس های تازه ی تو 

نه به خورشید باور و نه به سپیده دم نگاه

و نه به آن چه که مقدر می کند

مکررهای دل بستن سیل  آواز را

تا سجده بر پیشانی عشق

 

/ 0 نظر / 7 بازدید